"داستان کوتاه"#جنگ_خرمشهرو شاهدا و مشهود...يه بيل دسش گرفته بود و خاک توگوني مي ريخت.وقتي مي گم:اين يه شوخيه.با اخم نگام مي کنه.بازم مي گم:اين يه شوخيه!_ چي شوخيه؟همين که ميگيد، جنگ شده.به طرف پنجره ها مي ره و شروع مي کنه به چسب کاري.يه دفه ميز مطالعه از جا کنده ميشه و مي خوره تو پيشونيم._ بايد جلوش
برچسب:
نویسنده: مبین صالحی
تاريخ: جمعه
1 ارديبهشت
1396 ساعت: 15:21